|
حالمان بد نيست
حالمان بد نيست غم کم ميخوريم
کم که نه هرروز کم کم ميخوريم
آب ميخواهم سرابم ميدهند
عشق ميورزم عذابم ميدهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شب داد آمد و بيداد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشهام
تيشه زد بر ريشه انديشهام
عشق اگر اين است مرتد مي شوم
خوب اگر اين است من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است
در عيان خلق سرد ر گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بي کسي خو ميکنم
هر چه در دل داشتم رو ميکنم
من نميگويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
نيستم از مردم خنجر به دست
بت برستم بت برستم بت برست
بت برستم بت برستي کار ماست
چشم مستي تحفه بازار ماست
درد ميبارد چون لب تر ميکنم
طالعم شوم است باور ميکنم
من که با دريا تلاطم کردهام
راه دريا را چرا گم کردهام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نميگويم که خاموشم مکن
من نميگويم فراموشم مکن
من نميگويم که با من يار باش
من نميگويم مرا غمخوار باش
آه ! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود
واي ! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آ باد بود
از در و ديوارتان خون ميچکد
خون من فرهاد مجنون ميچکد
خستهام از قصه هاي شومتان
خسته از همدردي مسمومتان
اين همه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
گويي از فرهاد دارد ريشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس فکر ما را کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما ميگريخت
چند روزي است که حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل ميزنم
گاه بر حافظ تفأل ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
*ما ز ياران چشم ياري داشتيم* *خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم*
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 17:21 |
ترانه سرا : هومن ذکایی:آهنگساز : کاظم عالمی:خواننده ستار
ای عاشقان ای عاشقان ، گلایه دارم از جهان نا مردمی از هر کران ، آتش به دل ها می زند آتش به دل ها می زند
همچون زمین و آسمان ، ستاره های خون چکان سنگ مصیبت هر زمان ، بر سینه ی ما می زند آتش به دل ها می زند
دنیا به کام اهل ناز ، ما بیدلان اهل نیاز این قلب خونین باغ ما ، داغ شقایق داغ ما ای عاشقان ای عاشقان ،گلایه دارم از جهان نا مردمی از هر کران ، آتش به دل ها می زند آتش به دل ها می زند
ما خسته از رنگ و ریا ، با درد هر داغ آشنا این آسمان را پر فروغ ، روی زمین را بی دروغ خالی ز کین می خواستیم ، نیک و نوین می خواستیم زیباترین می خواستیم ، کی اینچنین می خواستیم
روزی که قلب این جهان ، با عشق و آزادی زند دنیا به روی مردمان لبخندی از شادی زند ای عاشقان، ای عاشقان از یاد ما یاد آورید ، از یاد ما یاد آورید دل دادگان،دل دادگان ، با یاد ما داد آورید یاد ما یاد آورید
شادا که با یگانگی ، از بند غم رها شوی به رغم هر بیگانگی ، من و تو با هم ما شویم شادا به روزی اینچنین ، چون ما چنین می خواستیم آری همین می خواستیم ، آری همین می خواستیم
ای عاشقان ای عاشقان ، گلایه دارم از جهان نا مردمی از هر کران ، آتش به دل ها می زند آتش به دل ها می زند
دانلود ترانه یگانگی
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 15:3 |
ترانه سرا : فرخ تجلی:آهنگساز : فرخ تجلی: خواننده ستار
نفرین به گل کینه ، این شوم بد آئینه پایان وفا اینه ، پایان وفا اینه نفرین به گل کینه ، بی مسلک و بی دینه تو باغچه خوشحالی ، تنها گل غمگینه نفرین به گل کینه
باید بار سفر بست ، که هیچستان غمینه باید از این گذر رفت ، مزار آباد همینه تو فصل پوچ احساس ، طلا بوی شرافت نمونده عاطفه انگار ، عجب از این رفاقت باید بار سفر بست ، باید بار سفر بست
تو این نا مردمی ها ، چه مردونه نشستیم دلو از کی گرفتیم ، به کی دلرو ببستیم به این بن بست افکار ، چه زجر آور رسیدیم ز بام رب ایثار ، چه ننگ آور پریدیم باید بار سفر بست ، باید بار سفر بست
از اون که خون لیلی ، تو هر ذره تنش بود وفا داری مرامش ، نجابت مسلکش بود به اون که شرم عذرا ، فقط تو قصه هاش بود صفای اهل وامق ، یه حرف پوچ براش بود چه ساده دل رو دادیم ، چه مشکل ما گسستیم باید بار سفر بست ، که هیچستان غمینه باید از این گذر رفت ، مزار آباد همینه مزار آباد همینه
دانلود ترانه گل کینه
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 15:2 |
ترانه سرا : همایون هوشیار نژاد :آهنگساز : حسن شماعی زاده : خواننده ستار
در کاخ پادشاهی ، در پایتخت شاهی در شب میلاد نور ، در قحطی سیاهی با مهر آریایی ، مهربان بانو شدی مادر ملتی با نام شهبانو شدی
ای مادر گرامی ، همسر مرد نامی رنجی که برده ای تو ، نداره التیامی نه وقت بار عامی ، نه فرصت سلامی از این همه مصیبت ، نمی شه گفت کلامی
مهر آفرین گلبانو ، ای نازنین شهبانو خونه رو خاک گرفته ، از بی کسی تا زانو شکوه تخت جمشید تاراج آشنا شد پایه ی تخت کورش چوبه ی دار ما شد پرچم شیر و خورشید بی یال و دم رها شد جهنمی به نام دین خدا به پا شد
رنج زیادی بردیم ، از دنیا ضربه خوردیم افتادیم از بزرگی ، اما هنوز نمردیم زنده به عشق یاریم ، تشنه ی کارزاریم ما امتداد سبز دوباره ی بهاریم مهر آفرین گلبانو ، ای نازنین شهبانو خونه رو خاک گرفته ، از بی کسی تا زانو
در سرزمین خورشید اگر که روشنی نیست مثل تو عاشق مهر ، تو قصر عشق زنی نیست رو خط سرنوشته هر دوی ما نوشته شکسته ها شکسته ، گذشته ها گذشته تا وقتی که به دل ها نوید عشقو میدی وقتی تو رو می بینیم لبالب از امیدی می گذریم از سیاهی ، پا می ذاریم تو راهی که می رسه به مرز ایران پادشاهی مهر آفرین گلبانو ، ای نازنین شهبانو
دانلود ترانه شهبانو
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 15:0 |
وقتی باران می بارد
وقتی باران می بارد
دلی شکسته
کسی تنهاست
کودکی خوابیده
غریبه ای زیر باران
دلش شاد می شود
وقتی باران می بارد
همه جا بوی خدا می گیرد
دل ویرانه ای آباد
خاطره ای از اسارت آزاد می شود
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 16:4 |
باور نمیکنم
باور نمیکنم
چگونه برق یک نگاه خاموش می شود
چگونه دست ها اینقدر سرد
و دل ها اینقدر سخت می شود
نمی خواستم باور کنم
و از پس این نا باوری روزگار من می گذرد
لحظه به لحظه جا به جا
دست به دست نگاه به نگاه
گفتند باور کن
باور نمیکنم
چگونه من ما نمی شود
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 16:2 |
برخی ضربهها
برخی ضربهها بسیار سخت و سنگین است، اما قلب مرد را به درد نمی آورد. برخی دیگر در حد یک سیلی دوستانهی نرم است ... اما عجب متهای میشود برای چرخیدن ابدی در قلب، و فرورفتنی بیپایان به قصد سوزاندن و بیش سوزاندن.
و خوشا به حال من که برای تحمل اینگونه سیلیها از سوی اینگونه دوستان به دنیا آمده ام ... !
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 20:29 |
کوروش بزرگ
|
من کوروش هستم شاه چهار

گوشه ی دنیا |
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 20:13 |
شاید تحمل خواندن این مطلب را نداشته باشید ولی بد نیست که بخوانید!! دلم گرفت
تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی
چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت.
غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!
ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»
راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!
امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..
امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!
مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟
بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.
چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...» دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.
امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.
چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟
او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟
شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید. از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.
در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟
امیدوارم راهی برای کمک وجود داشته باشد ولی اگه بگذارند ..
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 19:46 |
راستی چی به سر ما اومد
دهقان فداکار پیر شده ، چوپان دروغگو عزیز شده ، شنگول و منگول گرگ شدن ، کوکب حوصله مهمونا رو نداره ، کبرا تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه ، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه است ، حسنک گوسفنداشو ول کرده تو یه شرکت آبدارچی شده ، آرش کمانگیر معتاد شده ، شیرین (خسرو و فرهاد ) رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی ، رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و با موتور میرن کیف قابی ، راستی چی به سر ما اومد ؟؟؟؟؟
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 18:32 |
گورکنان
گورکنان دلم را زنده بگور کردند
در پس بی ثباتی فکر ظهور کردند
کشتند اعتقادم ، کشتند باورم را
چشمان مذهبم را آنان چه کور کردند
هرچند ادعاشان کر کرده گوش عالم
به جای صید کوسه،ماهی به تور کردند
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 18:18 |
یک با یک برابر نیست

یک با یک برابر نیست
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها،
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟
وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست...
شعر : خسرو گلسرخی |
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 19:39 |
هیچگاه
هیچگاه خستگی را نفهمیدم
در اوج خستگی
هیچگاه فقر را باور نداشتم
در اوج فقیری
هیچگاه یاران را تنها نگذاشته ام
در اوج بی یاوری
هیچگاه تبهایی ام را باور نکرده ام
در اوج تنهایی
هیچگاه نبریده ام
در اوج بریدگی
هیچگاه بی برادری را باور نکرده ام
در اوج نا برادری
اما چگونه اکنون می اندیشم به روزگاران:
خستگی،فقیری،بی یاوری،
با ناباوری.....
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 19:29 |
دنیای خوب ما
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 17:55 |
داستان مرد آرايشگر
مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند . آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد . درباره موضوعات گوناگونی صحبت کردند تا موضوع گفتگو به خدا رسید . آرایشگر گفت : من هرگز به خدا اعتقاد ندارم . مشتری پرسید : چرا اینگونه فکر می کنی ؟ آرایشگر گفت : کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی و دریابی که خدا وجود ندارد . چرا این همه آدم بیمار و فقیر در جهان هست ؟ اگر خدا هست وجود این همه آواره به چه معنی است ؟ دلیل این همه مشکل که مردم دارند چیست ؟ اگر خدا هست پس نباید رنجی وجود داشته باشد . من نمی توانم تصور کنم خدایی که همه را دوست دارد ، اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد . مشتری لحظه ای فکر کرد ولی نخواست جوابش را بدهد که مبادا مشاجره ای در بگیرد . بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و ریش های ژولیده و بسیار کثیف دید. مشتری به آریشگاه برگشت و به آرایشگر گفت : آیا می دانی که در دنیا هرگز آرایشگر وجود ندارد ؟ آرایشگر گفت : چگونه چنین ادعائی می کنی, در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای ترا اصلاح کرده ام ؟ مشتری ادامه داد : آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت و اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه عبور می کرد . آرایشگر گفت : نه, من وجود دارم, چرا آن مرد به پیش من نمی آید ؟ مشتری گفت : و نکته همین جاست , خدا هم وجود دارد. دلیل وجود این همه این مشکلها آن است که مردم به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند.
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 20:13 |
چگونه بايد يك خبر ناگوار را اطلاع داد !
داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند : مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد : - جرج از خانه چه خبر؟ - خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد. - سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟ - پرخوري قربان! - پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟ - گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد. - اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟ - همه اسب هاي پدرتان مردند قربان! - چه گفتي؟همه آنها مردند؟ - بله قربان . همه آنها از كار زيادي مردند. براي چه اين قدر كار كردند؟ - براي اينكه آب بياورند قربان! - گفتي آب آب براي چه؟ - براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان! - كدام آتش را؟ - آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد. - پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟ - فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان! - گفتي شمع؟ كدام شمع؟ - شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان! - مادرم هم مرد؟ - بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان .! - كدام حادثه؟ - حادثه مرگ پدرتان قربان! - پدرم هم مرد؟ - بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت. - كدام خبر را؟ - خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد .من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !!!
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 20:12 |
کــــــودکـــــی
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي ... خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي ! وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميكنند آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي قديم توـ آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب راهم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني ! وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها را بيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني ! ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ! آنروز ديگر خيلي دير شده است .... فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند و ميگويند : خيلي بزرگ شده بود.
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 20:11 |
دو خط موازي به هم ميرسند!
دو خط موازي به هم ميرسند!
دو خط موازى زاييـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد. آن وقت دو خط موازى چشمشــان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند. خط اولى گفت:ما مى توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي از هيجان لــرزيد. خط اولـي گفت: و خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ . من روزها كار ميكنم. مي توانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ،يا خط كنار يك نردبام. خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت. خط اولــي گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت. در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تكرار كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند. دو خط موازي لـرزيدند. به همديگــر نگـاه كردند. و خط دومي پقي زد زير گريـه . خط اولي گفت: نه اين امكان ندارد . حتمأ يك راهي پيدا ميشود .خط دومي گفت: شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. و دوباره زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زيردر كلاس گذشتند. و وارد حياط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهاي سوزان ..... ، از كوههاي بلند ..... ، از دره هاي عميق .......، از درياها ....... ،از شهرهاي شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم. اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي درمان است. شيمي دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي شود . سيـارات از مدار خارج مي شوند. كرات با هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است. و بالآخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم ميرسيد. نه در دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد...... دو خط موازي او را هم ترك كردند. و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت. «آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.» خط اولي گفت: اين بي معني است. خط دومي گفت:چي بي معني است؟ خط اولي گفت:اين كه به هم برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند. يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشي ميكرد.خط اولي گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشــي شويم و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم. خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي گفت:در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد. و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت. و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد.
به اميد روزي که ما هم به عشق حقيقي ( خدا ) برسيم.
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 20:16 |
شيطان جنس كهنه مي فروشد
شيطان مي خواست كه خود را با عصر جديد تطبيق بدهد، تصميم گرفت وسوسههاي قديمي و در انبار ماندهاش را به حراج بگذارد. در روزنامهاي آگهي داد و تمام روز، مشتري ها را در دفتر كارش پذيرفت. حراج جالبي بود: سنگهايي براي لغزش در تقوا، آينههايي كه آدم را مهم جلوه ميداد، عينكهايي كه ديگران را بياهميت نشان ميداد. روي ديوار اشيايي آويخته بود كه توجه همه را جلب ميكرد: خنجرهايي با تيغههاي خميده كه آدم ميتوانست آنها را در پشت ديگري فرو كند، و ضبط صوتهايي كه فقط غيبت و دروغ را ضبط مي كرد. شيطان رو به خريدارها فرياد مي زد: "نگران قيمت نباشيد! الان برداريد و هر وقت داشتيد، پولش را بدهيد." يكي از مشتريها در گوشهاي دو شيء بسيار فرسوده ديد كه هيچكس به آنها توجه نميكرد. اما خيلي گران بودند. تعجب كرد و خواست دليل آن اختلاف فاحش را بفهمد. شيطان خنديد و پاسخ داد: "فرسودگيشان به خاطر اين است كه خيلي از آن ها استفاده كردهام. اگر زياد جلب توجه مي كردند، مردم ميفهميدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند. با اين حال قيمت شان كاملاً مناسب است. يكي شان " شك" است و آن يكي "عقدة حقارت". تمام وسوسههاي ديگر فقط حرف ميزنند، اين دو وسوسه عمل مي كنند."
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 20:11 |
دوست داشتن
امشب از آسمان ديده تو روي شعرم ستاره ميبارد در سكوت سپيد كاغذها پنجه هايم جرقه ميكارد شعر ديوانه تب آلودم شرمگين از شيار خواهشها پيكرش را دوباره مي سوزد عطش جاودان آتشها آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست از سياهي چرا حذر كردن شب پر از قطره هاي الماس است آنچه از شب به جاي مي ماند عطر سكر آور گل ياس است آه بگذار گم شوم در تو كس نيابد ز من نشانه من روح سوزان آه مرطوب من بوزد بر تن ترانه من آه بگذار زين دريچه باز خفته در پرنيان رويا ها با پر روشني سفر گيرم بگذرم از حصار دنياها داني از زندگي چه ميخواهم من تو باشم , تو , پاي تا سر تو زندگي گر هزار باره بود بار ديگر تو بار ديگر تو آنچه در من نهفته درياييست كي توان نهفتنم باشد با تو زين سهمگين طوفاني كاش ياراي گفتنم باشد بس كه لبريزم از تو مي خواهم بدوم در ميان صحراها سر بكوبم به سنگ كوهستان تن بكوبم به موج دريا ها بس كه لبريزم از تو مي خواهم چون غباري ز خود فرو ريزم زير پاي تو سر نهم آرام به سبك سايه تو آويزم آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه نا پيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست
(فروغ)
| +| نوشته شده توسط بابک خرمدین در و ساعت 20:8 |
|